X
تبلیغات
وبلاگicon

ابزار وبمستر

تصویر ثابت

۩♥♥تنهایی♥♥۩ - باغ آییینه....

۩♥♥تنهایی♥♥۩

۩♥♥تنهایی♥♥۩















چراغی به دستم

چراغی در برابرم

من به جنگ سیاهی می روم.

گهواره های خستگی

از کشاکش رفت و آمدها

باز ایستاده اند،

و خورشیدی از اعماق

کهکشان های خاکستر

شده را

روشن می کند.

فریادهای عاصی آذرخش-

هنگامی که تگرگ

در بطن بی قرارابر

نطفه می بندد

ودرد خاموش وار تاک-

هنگامی که غوره خرد

در انتهای شاخسارطولانی پیچ پیچ جوانه می زند.

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من،در وحشت انگیز ترین شبها،

آفتاب را به دعائی

نومیدوار طلب می کرده ام.

تو از خورشید آمده ای ،از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.

در خلئی که نه خدا بود نه آتش

نگاه و اعتمادترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.

جریانی جدی

در فاصله دو مرگ

در تهی میان دو

تنهائی-

(نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!)

شادی تو بی رحم است و بزرگوار،

نفست دردست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دستم

چراغی در دلم.

زنگار روحم را صیقل می زنم

آینه ئی برابر آینه ات می گذارم

تا از تو

ابدیتی بسازم.


برچسب‌ها: عاشقانه

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 18:33 توسط سجاد |

















قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس